~*dailydairy*~

بهش میگن خاطره...

بهش میگن خاطره...

:)
با تشکر از بیان عزیز که به وب قبلیم گند زد
ولی ازونجایی ک اینجانب خیلی ارادم زیاده
همه مطالب وب قبلیمو میزارم اینجا
و با قدرت ادامه میدم😂😂😂😂

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۰۳
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۱/۰۶
    #94
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۲ تیر ۹۵، ۲۱:۴۴ - ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
    اخی

عجب هفته ای بود!!!

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۴۹ ب.ظ

اقا این دبیر فیزیک ما یه امتحانی گرفت که از۲۶نفر فقط۵نفر بالا ۵شد نمره هاشون


بقیه همههه گند زدن


این خانمه با شخصیت و مهربون😂😂😂😂!هم گفت ک با ننه باباهاتون بیاین مدرسه وگ نه راتون نمیدم سرکلاس


گف حتنما مامان باباهاتون باید بیان با مدیر مدرسه(خانم شبان)صحبت کنن!!


من نمیفهمم چ معنی میده خانواده دخترایی رو بخان مدرسه بخاطر نمره  ک الان وقت شوورشونه دگ






😂😂😂😂


خلاصهههه منم ب مامان بابام گفتم پاشین بیاین مدرسه کاریدون دارن اونام گفتن باشه میایم


عا فرداش مامان بابا همه اومدن بجز مامان بابا من:||||


ماشالا بسکه نگران تحصیل من هستناااا😂😂😂😂😂


گذشتو گذشت تا شد اخر هفته


قبل صبگاه معلم فیزیکمون صدام زد گف چرا مامان بابات نیومدن


گفتم کار داشتن خانم فردا میان


گف پس نمیشه بیای سرکلاس:|||


حالا زنگ اولم بود هوام یخخخخخخ


منم اول قیافم اینجور شد:D


معلممون عکس العمل منو ک دید اینجور شد:/


منم خودموجمو چور کردم اینجور شدم:|


ولی انقد تو دلم ذوق کررردم چون فیزیک نخونده بودم


گفتم حالا اگ بگم باشه ک میگه چقد پروعه این


خلاصهههه بش گفتم خانم بیرون سرده عااا سرما میخورماااا گناه دارماااا


اونم گف ب من چ=)))))


منم گفتم خو باشه عا رفتم سر کلاس گفتم بچاااا کیل کیل شدمممم خانم بیرونم کرد از کلاااس


خو اقااا بار اولم بود بیرونم میکرردن نمیدونستم باید ناراحت میشدم بعدا فهمیدم اینو=))))))


بچه ها هی میگفتن نهههه نروووو کجا میریو اینا


هی کیفمو میکشیدن ک نزارن برم و میگفتن حرف بزن باش رات بده خو


منم هی کیفمو میکشیدم میگفتم بزارین برم تا نیومده پشیمون بشه😂😂😂😂


میترسیدم نظرش برگرده خو


خلاصه سریع فلنگو بستم رفتم پیش معلم پرورشی گفتم خانم کلید نمازخونه رو بدین


گف واسه چی


گفتم خانم علامت ساز رام نمیده سرکلاس


اونم دلشو گرفتو خندید:||||


گف چقد پرویی تو بچهههههه


:|||||


قوه درک ندارن خو اگه بیرون میموندم یخ میزدم کهههه


یهو مدیرمون اومد گف بیا زنگ بزن مامان بابات بیان مدرسه دخترر اینجا چیکار میکنی


گفتم خو کار دارن نمیتونن بیان


اینم هی زور کرد منم نزنگیدم!!خو اقااااا نمیخاستم برم سرکلاس چرا نمیفهمیدننن


اخرش گف یا خودت زنگ میزنی یا خودم تماس میگیرما


منم زنگ زدم مامانم گفتم سلام منو راه نمیدن سرکلاس پاشو بیا اینجا ببین چ خبره=)))))


مامانمم هرهر زد زیر خنده گف من کار دارم الان بعدشم میخام برم مدرسه مریم


قیافه من:||||


عاخرش گف میزنگم بابات بیادش عا قط کرد


یه نیم ساعت بعدش بابام اومدددد منم انقد میترسیدممم گفتم حالا دعوام نکنههههه


دیدم نهههه ریلکسه حسابییی و با خنده اومد توو


مدیرو ناظمو دفتر دار مدرسمونم ک حسابی از بابام خوششون میاد نکبتا


تا بابام از  در مدرسه اومد تو یهو همه لبخند ژکوند زدنو وایسادن:||||


بابام خیلی محبوبه کلا بین دانش اموزا مدرسمون:|پریروز دوستم بم گف تو اگه مثه بابات بودی همه عاشقت میشدن!!!کلا گند زد ب هیکلم=))))


خب از بحث اصلی دور نشیم


بابام اومدو با مدیر حرف زدو اینا منم ک بیرون نشسته بودم تو سالن


اخر سر مدیرمون گفت فاطمه جون برو سرکلاست عزیزم


بازم قیافه من:|


منم دیدم دگ چاره ندارم باید برم سرکلاس


مسیر سالن تا کلاسو تو ده دقیقه طی کردم -__-


بابامم هیچی نگف بم کلیم خندیدیم اتفاقا=))))اصن عاشقشم ینییی به خودش رفتم 


خخخخ


این از سه شنبه هفته پیش


وای امروزم ک عالی بوووود 


استاد یکتا یهو منو نگا کرد سر کلاس گفت شما این بیتو بخونین خانم


حالا منو میگییییی داشتم پس میوفتادم از ذوووق


بام حرف زددددددددددد وووییییییییییی


کیل کیل شدممممممم


خیلی خوجالمممم


حتا درصد۳۷/۵ریاضیمم نمیتونه خوشالیمو زایل کنه=)))))


وای چقد حرف زدم 


خخخخ وب خودمه هرچی بخام میگم توش خو 


اگه زیاده مجبور نیستین بخونین=)))))


واسه دل خودم نوشتیدم خخخخ


اودافززززز

  • ~*FaTemE BaNoOoOo*~ --

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">