~*dailydairy*~

بهش میگن خاطره...

بهش میگن خاطره...

:)
با تشکر از بیان عزیز که به وب قبلیم گند زد
ولی ازونجایی ک اینجانب خیلی ارادم زیاده
همه مطالب وب قبلیمو میزارم اینجا
و با قدرت ادامه میدم😂😂😂😂

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۰۳
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۱/۰۶
    #94
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۲ تیر ۹۵، ۲۱:۴۴ - ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
    اخی

#weekend2

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۵۴ ب.ظ

Weekend2


خببب اخر هفته ای دیگر فرا رسییید


چهارشنبه بمون کارنامه ماهانه دادن:||||


فیزیک بم داده بود۲/۵


:|||||


دمش گررررم=))))))


کارناممو نشون مامانم دادم زد زیر خنده گف خاک توسرت=))))


خخخخ وای منو مامانم اصن ی وضی داریم!


بقیه روزای هفته هم اتفاق خاصی نیوفتاد اکثر اتفاقای جالب همون اول صبا و تو سرویس اتفاق میوفتن خخخ


اهاان دوشنبه ک رفته بودم کتابخونه تا۱۰خوندم یهو باز این عاطفه اومد سروقتم


وااااییییی این دخترررر فقط مژست!!!اندازه ابروهای من مژه داره😂😂😂😂😂


هم خوشگله و هم اهل دلللل


دختر خوبیه هااا ولی تا وارد کتابخونه میشه اول یههه دووور کاااامل تاب میخوره و به همه سلام میکنه


بعدم میاد جفت من میشینه و شرو میکنه حرف زدن


منم نمیتونم بش بگم پاشو برو سردرست بزار ب کارم برسم که


هی لبخند ژکوند میزنم بشو هیچی نمیگم اونم هی ادامه میده


دیگه دوشنبه همون صب اومد نیم سااااعت نشست جفتم و خاطره تریف کرد


بعدشم گف پاشو بریم بیرون من دسشویی دارم:||


قیافه من:|||


منم گفتم خو باشه


و رفتیم اول دسشویی بعد رفتیم پارک بعد رفتیم باغ بانوان اونجا حسابی تابیدیم بعد بش گفتم عاطی بخدااا اگه اومدی جفتم میکشمتتتتت بزار درس بخونم دیگه امتحان دارم


اونم گف باشه و اینا


حالا اومدیم تو


دو دقیقه بعد اومد دوباره با یه پلاستیک بزرگ تو دستش


میگه ببین قشنگن اینا؟


میگم چیه


گف دوسته داداشم واسم شال گردن خریده و نمیدونم چجوری ببرمشون خونه و زر زر زر


به زور بحثو جمو جور کردم و فرستادمش پی کارش


ک یهو اون یکی دوستم اومد


-___-


اصن دوشنبه ۶ساعت بیشتر نخوندم


کنکور:(((((


این ازین


امروزو بگمممم


اجیم مدرسه کلاس داشت برا همین بابام منو زود رسوند قلمچی و رفت دنبال کارش


منم تا وارد شدم دیدم کلی بچه ها وایسادن دم در و یکیشون گف کلاس تشکیل نمیشه:|||


یه سری رفتن خونه ولی خو هیچکی تو خونه ما نبود خونمونم دوره از نوربارون براهمین موندم


از۷ونیم تا۱۱ونیم بیکار بودم اونجا و با بچه ها چرتو پرت میگفتیم 


بعدشم با یکی از دوستام رفتیم ناهار بگیریم و بعده کلی بحث تصمیم گرفتیم فلافل بگیریم


یه نیم ساعتی کارمون طول کشید تو مغازه هه


وقتی از در مغازه بیرون اومدیم یهو نگار پرید رو کولم گف وااااایییی این یاروعه عاشقت شدددههههه بخدا راست میگممم اصن ضایه بوووود 


و منم همینجوری نگا میکردم نگارو:|


یهو گف خو ندیدی چقد هی میخاست حرف بزنه بات و هی ازت سوال میپرسید اینو میخاین؟اونومیخاین؟


بازم من:|||


بعد بم میگن برو هند =)))فرض کن اونجا ک برم هی قدم برمیدارم مردم عاشقم میشن


تو اون اوضا میشه درس خوند اخههههه=)=)))😂😂😂😂😂


بعدشم ک کلاس ریاضی داشتیم استاد خلیلی امروز خیلی خوشال بوود


منم ردیف اول نشسته بودمو بدجور خابم میومد


هی سرم میرف رو میز و یهو میپریدم


نمیدونم استاد دلش ب حالم سوخت یا شانسم بود ک واسه اولییین بار استراحت داد 


خخخخ


یکی از دخترا کلاسمون لیسانس مهندسی پزشکی داره ولی دوباره میخاد کنکور بده


امروز ک بش سلام کردم یهو اومد پیشم گفت دخترررر اخه تو چرا انقد جوجه ایییییی اصن بت نمیاد بخای کنکور بدی=))))


القاب منه ها اینا


جوجه


فسقلی


قوطی


فاط فاط


و...






وای ساعتشو عوض کرده بود:((


من عاشق ساعت قبلیش بووودممم


خیلی خوشگل بود اون:(


کلاس ریاضیم با هزار بدبختی تموم شد


ولی پشتیبانا کلاسو سرویس کردماااا 


اخه چرا من انقد سادیسم دارم:(


وااااای واااااای کلاس ادبیاااااات:((((


امروز استاد یکتا بامون قهر کررررد


اومد ی نفس درس دادو رفت


انقد دلم گرررررررفتتتتت


اصن انگاری ناراحتم بود از قبلش


مثه همیشش نبود


وقتی کلاس ادبیات تموم شد من رفتم از پشتیبان کلاس شارژرمو بگیرم دیدم داره میوه پوست میکنه برا استاد


یهو بش گفتم میشه من ببرم براشون؟؟


اونم یه لبخند زد گفت ببر عزیزززم


ووووییییی انقد ذوق کررردم


اخه هااا این استاد یکتا خیلی شکموعهههه خوراکی میبینه چشاش برق میزنههه


منم ظرفو بردم تو دفترش گفتم بفرمایید استاد


استاد یه نگاه قشنگی کرد و گفت ممنون دستتون درد نکنه


عا منم ذووووق مررررگ


و تهش گفتم بابت امروز ببخشید استاد:(


اخه گفت میخاد تنبیهمون کنه دو هفته


منم طاقت قهرشو ندارررررم:(((


اونم خندید گفت خاهش میکنم :)


عا منم از دفتر اومدم بیرون یهو همه ریختن سرم که چی شددد


منم فقط نگاشون میکردم


از شدت هیجان نمیتونسم حرف بزنم اصن


خخخخخ


بعده کلاسم بابام زنگ زد گف تا ی جایی رو با اتوبوس بیام بقیشو خودش میاد دنبالم


منم هندزفریمو گذاشتم تو گوشمو خیلی شیکو مجلسی قدم میزدمم تو این هوای دو نفره یه یخ بندون


اصن حصین ک گذاشته بودما یه حس شاخی ای بم دس داااد که نگو اهنگ دلخوشی شو گذاشته بودم رو ریپیت




خیلی با کلاس شده بودم خخخخ




اومممم اینم از امروز


چند وقته شبا سردرد میگیرم دیگه


هی خابم میاد ولی نمیشه بخابم


یا یکی پی ام میده


یا کامنت میزاره


یا جواب کامنتمو میدن


اخرشم سرطان نورون میگیرم میمیرم😂😂😂😂


از دست این امواج Wi-Fi


دیروزم تولد دخترخالم بود پست گذاشتم براش تو اینستا


اومد پیوی کلی قربون صدقم رفت نزاشت بخابم اصن=))=))


تولدش مباررررررک


چیز دیگه ای ب ذهنم نمیرسه که بگم


فلن اودافس تا اخر هفته ای دیگر

  • ~*FaTemE BaNoOoOo*~ --

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">