~*dailydairy*~

بهش میگن خاطره...

بهش میگن خاطره...

:)
با تشکر از بیان عزیز که به وب قبلیم گند زد
ولی ازونجایی ک اینجانب خیلی ارادم زیاده
همه مطالب وب قبلیمو میزارم اینجا
و با قدرت ادامه میدم😂😂😂😂

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۰۳
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۱/۰۶
    #94
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۲ تیر ۹۵، ۲۱:۴۴ - ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
    اخی

#بهشت

شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۱۴ ب.ظ

+ساعت۸صب که میخاستیم سوار اتوبوسا شیم ی مشکل بزرگ پیش اومد

اتوبوس اولی راه افتاد

دوتا دیگه مونده بودن

من وسایلارو گذاشتم رو صندلیو واسه نیلوفرو زینبم جا گرفتمو رفتم پایین خدافزی

خدافزی باکی؟؟

با مامان بابای زینب و مدیرمون

حتمن سوال واستون پیش اومد ک ننه بابای خودت کجا بودن

راستش این سوال خودمم بود

کجا بودن مامان بابای من؟؟؟:||||

پیادم کردن و بابام اومد گاز بده و بره ک چشام شد اندازه گردو

نگا کردم ب مامان بابام گفتم بوسم نمیکنین حداقل خدافزی کنین!!!!

جفتشون زدن زیر خنده و منم بزور خودمو کردم تو دل مامانم تا یکم محبتو اینا ذخیره کنم واسه این چند روز

قرانو کاسه ابو اینام ک هیچ

بابام در صندوقو زد و گفت ب سلامت:|||

ساکو اون همه پلاستیکو کوله مو خودم تنهایی بردم:(((

ینی واقعاااااا انتظار اینهمه توجهو نداشتم

اون طرف خیابون ک رسیدم دیدم ندا اومده و چادر اورده واسم

با ندام کلی بوسو ماچو اینا کردیمو رفت سمت کتابخونه

داشتم میگفتم

با مامان بابای زینبو مدیرمون ک خدافزی کردیم سوار اتوبوس شدیم ک دیدیم وسایلامون نیست!!!

و در نهایت متوجه شدیم مدیر یکی از مدرسه ها چیزا مارو انداخته رو ی صندلی و جامونو داده بچه های خودش

حالا مام هنگگگگ

مدیر ما اومد دعوا با مدیر اونا

مام نگاشون میکردیم و من فقط استرس داشتم نکنه جامون نشههه

نکنه نرییییم

دیگه جونم داشت بالا میومد

تا در نهایت با درایت من اوضاع اوکی شد

البته بعده چهلو پنج دقیقه

رفتم تو اون یکی اتوبوس دو تا از بچه هاشونو انداختم اونور

با نیلو و زینب خودمون رفتیم تو ی اتوبوس دگ

و از بچه های مدرسه مون هیشکی اونور نبود

البته من ک تو همون پنج دقیقه اول با کل دوتا اتوبوس دوست شدمو ازین نظر مشکلی نبود برام خخخ

مشکلش این بود ک راننده اتوبوس ما فووق العاده مذهبی بود

خیییلیییی زیااااد

ینی ما تو کل راه فقط نوحه و حسین حسین و حامد زمانی گوش دادیم

مشکل دیگم این بود ک مبلغ(ازین خانوم بسیجیا ک مداحی میکننو تو حوزه درس خوندن)دقیقا پیش ما سه تا نشسته بود

جامون ی صندلی بعده راننده بود

دیگه حسااایییی اعصابامون داغون شده بود

نیلوفر ک داشت گریش میگرفت

هی میگفتم نکنه خوش نگذره

نکنه زده شم ازین سفر

و کلی ازین حرفا

دیگه وسطای راه بود ک من به شخصه عاشق اون خانم بسیجیه شدم

اسمش خانم محسنی بود

رانندمونو ک نگووو

انقد گل بوووود

انقد سر ب سر همشون میزاشتممم

دیوونشون کردم ینی

یه فیلم تو راه واسمون گذاشتن ک انقد وسطش هی قطع میشد ک کلا خاموشش کردیم دستگاه رو

و خودمون هزار تا پایان واسش ساختیم

و من تصمیم گرفتم شانس خودمو در اینده واسه فیلم نامه نویسی امتحان کنم خخخخ

وسط راه ی جا نگه داشتن ک بچه ها برن دسشویی و ناهارو اینا

ما سه تا چون کنار در بودیم اول همه مث فشنگ رفتیم سمت دستشویی

بعد ی چند نفر داخل بودن

و دوتا اتاق داشت دسشوییه

من پشت ی در وایسادم

نیلوهم پشت یکی دیگه

دسشوییه سمت من خالی شدو من رفتم ولی

نیلوفر حدود ده مین بود وایساده بود 

بعده ده دقیقه تازه فمیدیم از اول هیچکی توش نبوده:||||

یه اتوبوس۴۰نفری رو اوسکل کرده بودیم ینی

همه میخاستن مارو بخورن از عصبانیت^___^

بعد نیلو و زینب حوصلشون سر رفته بود

من رفتم صندلی جلویی تنها نشستمو ب نیلو گفتم بیاد جام بشینه

داشتم با مامانم اس بازی میکردمو یکمم با حمید میحرفیدم و هندزفریم تو گوشم بود

ک دیدم نیلو و زینب هی اروم و پشت هم میگن فاطیییی فاطییی

نگاشون کردمو گفتم چیشده

و شروع کردن تعریف کردن

زینب با ی پسره ای تو ی گروه حرف میزدو این پسره هم خیییلییی شاخ بود

بعد شمارشم داشت

با گوشی نیلو ز زدن بش و پسره بر نداشت

یه ربع بعدش ی شماره ناشناس زنگ زد ب گوشی نیلو

گوشیو ک برداشتن دیدن بعلههههه

دوست دختر اقا اریا بود

پشت تلفن سرویس کرررد این دوتارو

گوشی نیلو مکالماتو ضبط میکنه

بعد واسم گذاشته بود حرفاشونو

دختره میخاست جررر بده نیلورو

ینی شانس اوردن از نزدیک ندیدنش

من ک قشنگ احساس کردم جای دختر و پسر تو این رابطه برعکسه

تاجایی ک من یادم بود قبلنا دخترا شماره پسرای مزاحمشونو میدادن دوست پسرشون تا پسره حال طرفو بگیره

الان برعکس شده:||||

و دختره ب نیلو گفت حالا شمارتو پخش میکنمو اینا

تقصیر خودشون بود البته

من صدبار گفتم زنگ نزنن کسی

دیگه با بدبختی جم کردن ماجرارو ولی من انقد بهشون خندیده بودم ک دلم درد گرفته بود

ساعت۱۲/۵رسیدیم اردوگاه 

۲کیلومتری خرمشهر بود اردوگاهمون

وقتی ما رسیدیم هنوز اتوبوس بچه ها مدرسمون نرسیده بود

مام گفتیم ما فقط با بچه ها مدرسه خودمون میمونیمو دگم نمیایم تو خابگاه شما

اخه از شما چ پنهون

مقداری وحشی بودن این دوستانمون

ولی مسعولا نمیزاشتن بریم

و میگفتن اسمتون تو لیست اینجاستو نمیشه برین اونور

منم رفتم دم در اردوگاه با مسعول اصلیش ک ی اقای بسیجی ایم هم بود حرف زدم

و کلییییییی غرو پر کردم تا گفت واااااییییییی هرکار میخای بکنییی بکننننننن

بعد ک ب هدفم رسیدم خیلی ملیح خندیدمو گفتم خب از اول همینو میگفتین!!بیست دقیقه وقتمو الکی گرفتین

مرده هنگ کرده بود از دستم دیگه

خخخخ

و قرار شد ما شب بریم اردوگاهی ک بچه ها مدرسمون بودن توش

ولی واسه غذا خوردنو اتوبوسو برگشتو اینا با همین اتوبوس خودمون باشیم

هنوز بچه ها خودمون نرسیده بودن و تا نیومده بودن ما سریع رفتیم داخل خابگاه و گوشیامونو زدیم تو شارژ

اخه سر این شارژرا ی محشر کبرایی میشه ک بیاااا و ببییین

انقد همه دعوا میکنن سرش ک کتک کاری میشه

پارسالم داغون بود

دگ بعده کلی بدبختی ساعت۱شب رفتیم شام خوردیم ک بچه ها اومدن

حالا موقه خاب مگه میخابیدن ایناااا

۴۰تا دانش اموز با۴تا مسعول

تا۲ونیم داشتن جیغ جیغ میکردن

بچه ها دو گروه بودن

ی گروه ک خابشون میومدو میخاستن بخابن

و ی گروه ک خابشون میومدو نمیخاستن بخابن

این وسطم انقد فحشو فحش کاری میکردن ک من در گوشامو گرفتم ک چشو گوشم وا نشه-___-

جلو مدیر مدرسشون خجالت نمیکشیدن!!!

خوبه پسر نبودن ینی

من احساس خوف میکردم بینشون

خییییلییی بی ادب بووودن

حالا نه اینکه خودم با ادب باشم

ولی ب شخصه هیچوقته هیچوقت حتا ب ی دخترم ازین حرفا نمیزنمممم!!

خلاصهههه

ساعت۵ونیم بیدارمون کردن

و رفتیم نماز

و بعده نماز افتتاحیه اردو بود

و واسمون از جاهایی ک قراره بریم گفتن

و یکمم متحولمون کردن

اقای شفیعی ک جوون بود و قشنگ حرف میزد گفت اقای محمدی میان واستون مناطق عملیاتی رو توضیح میدن

منم کلیییی ذووووقققق ک اقای محمدی امسالم هستن

وخانم محسنی نگام کردو گفت تو چقد مستجاب الدعوه ای (ی همجین چیزی گفت)

اخه گفته بودم کاش ببرنمون طلاییه امسال

و کاش اقای محمدی باشه

با نیلو اینا ک میحرفیدم شنید

بعد شفیعی گفت امسال بعده ۴سال بچه هارو میبرن طلاییه

و چهارساله نبردن اردوهارو

و بعدشم گفت محمدی هستش

البته محمدی بود

ولی محمدی ک من میخاستم نبود

ی اقای محمدی دیگه بود

ولی خب اونم خوب بود:(((

بعده صبحونه رفتیم سمت موزه خرمشهر

و اونجا کلی عکس گرفتیم

من ک هفت هشت بار رفته بودم دگ حوصله نداشتم بمونم زیاد

بعده موزه رفتیم طلاعیه

لازم ب ذکره ک من در تماااامیییی لحظاتی ک تو اتوبوس بودم خاب بودم

ینی تا مینشستم رو صندلی خابم میبرد

و تا اتوبوسم واینمیستاد بیدار نمیشدم

رسیدیم طلاییه هوا یخخخخ بووود

اصن این چند روز اونجا ب طرز عجیبی سرد بود

من ک کلی بافتو پالتو و اینا روهم میپوشیدم ولی بازم میلرزیدم از سرما

بچه ها رفتن گوش بدن ب حرف راویا

ولی خب من رفتم کنار رود نشستمو یکم واسه خودم میچرخیدم

وای حال ندارم همه چیو لحظه ب لحظه بگمممم

یجا نیلوفر میخاست بگه وای این چه رنگش سورمه ایه خوشگلیه

گفت وای چ سورتمه ایه خوشگلیه

ازون لحظه ب بعد بش میگفتیم سورتمه ای

خخخ

 تو دسشویی اردوگاه بودیم و زینب داخل بود و منو نیلو جلو اینه داشتیم باهم حرف میزدیم

و من داشتم میگفتم زنیکه با دانش اموزا خودش کار نداره ک یه ساعتو نیم جلو اینه فقط کرم میزنن

اونوقت ب ماها گیر میده

بعد ی زنه اونجا وایساده بود داشت وضو میگرفت

یهو روشو کرد ب من گفت اخه دخترم تو که همینجوریش خوشگلی

چشو ابروهاتو نگا هزار ماشالله

چه نیازی داری به خودت چیزی بزنی

منم ی نگا تو ایینه کردم یه نگا ب نیلو کردمو نیشم تا بنا گوشم وااا شددد

عااا ذووووق مرررگ

و نیلو دید دارم سکته میکنم از خوشحالی سریعا ب بیرونه دسشویی منتقلم کرد خخخخخ

البته ی کرم ضد افتاب ارایش محسوب نمیشه

ولی کلا مسعول خابگاه میخاست گیر بده

این خانومه هم تو دسشویی حسابی بم اعتماد ب نفس داد خخخخ

اومممم

اهااان

رفته بویم بندر فاو

اونجا ک عملیات والفجر۸رو انجام داده بودن

ی پسره ای اونجا سرباز بود

این پسره انقد خوشگل بود

انقددددد خوشگل بووود

انقدددد خوشتیییپ بووود

ک اصن باورمون نمیشد ایرانی باشه

زینب بش گفت سلام

پسره هم گفت سلام

بعد منم یهو گفتم خستههه نباشییییین

گفت قربووووونتتت بررررم

وااایییی حالا همه دورو بریا هنگ کرده بودن

خودمم همینطور

ب پسره میخورد۲۸-۲۹باشه

خدااااییشش رو حساب برادری بش خسته نباشین گفتم

ولی تا اخره اون روز همه ب من اشاره میکردن میگفتن این همونه ک پسر خوشگله بش گفت قربونت برم 

=))))))))

.

.

.

.

+تو اتوبوس نشسته بودیم 

ی مداحی ای پلی شده بود

توش میگفت خدااا شهیدم کن

و همه هم هی تکرار میکردن خداااا شهیدم کننن

راننده زد زیر خنده گفت میخاین شهیدتون کنم؟؟؟

یهو من حیغ زدم گفتم نههههه

من هنوز دینم کامل نشدهههه

راننده اول پوکر فیس شد بعدگفت قانه شدم

و کل اتوبوس رفت رو هوا

.

.

.

.

.

الان دیگه چیزی تو ذهنم نیست

اگ بعدا یادم اومد اضافه میکنم ب پستم خخخخ

 

.

.

.

.

اهان اینم ی نمونه از اس ام اس بازی منو ننم

  • ~*FaTemE BaNoOoOo*~ --

نظرات  (۱)

خوش‌برگشتی فاطمه جانم:-) 
پاسخ:
قلبوووونتتت عزیزززز
:x
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">