~*dailydairy*~

بهش میگن خاطره...

بهش میگن خاطره...

:)
با تشکر از بیان عزیز که به وب قبلیم گند زد
ولی ازونجایی ک اینجانب خیلی ارادم زیاده
همه مطالب وب قبلیمو میزارم اینجا
و با قدرت ادامه میدم😂😂😂😂

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۰۳
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۱/۰۶
    #94
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۲ تیر ۹۵، ۲۱:۴۴ - ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
    اخی

#اخرین_روز

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۵۴ ب.ظ

سلام...

یه مدته حسش نیست..

حس نوشتن

حس خاطره تعریف کردن

حس هیجان دادن ب روزام

کلی مطلب اماده انتشار دارم ولی حس منتشر کردنشون نیست

کلا حس هیچی نیست

امروز اخریش بود...

اخرین روز دبیرستان

اخرین روز دانش اموز بودن

اخرین روز دیوونه بازی با ی مشت دختر خلوچل تره خودت

اخرین روز حرص دادنو دیونه کردن معلمات...

بلاخره تموم شد 

12سال از روز اول مدرسه میگذره

از روزی که با کلی ذوقو شوق کتاب بخوانیم بنویسممو باز کردم...

بابا...آب داد

تق تق تق تق بر در زد

بابا از بیرون امد

رفتم در را وا کردم

شادی را پیدا کردم

وقتی بابا را دیدم 

فوری اورا بوسیدم

بابا امد نان اورد

با لبخندش جان اورد

با او روشن شد خانه

او شمع و ما....پروانه

11ساله حفظمش:)

بچه که بودم همیشه واسه بابام میخوندمش

هرروز

بابا میخندید

من میخندیدم

مامانم میخندید

اون موقه چی میفهمیدم از سختیا

از مشکلات

از این دنیا

مشکل من اینه خاطره ها خیلی سخت از ذهنم پاک میشن

خیـــــــلی سخت

خیلی...

ولی فکر میکنم دل کندن از دبیرستان زیادم سخت نباشه...هوم؟

روزای 18سالگیم دارن سنگین میگذرن

امروز دوستم میگفت تو100سالتم که بشه بازم اخلاقت همینجووری بچگونه و بانمک میمونه

ولی من احساس میکنم دارم بزرگ میشم...

بزرگ شدنمو دوست ندارم

سنگینیه این روزامو دوست ندارم

تنهاییمو دوست ندارم

چشم انتظاریمو دوست ندارم

هعییییییییییییی 

وای چقد حرف زدم

=))))))))

دلم ی پست فان میخااااااد

ولی حس فان نوشتنم ندارررررررررم

چ وضیه هااااااااااا

  • ~*FaTemE BaNoOoOo*~ --

نظرات  (۷)

  • برنامه نویس جوان
  • امیدوارم زودتر حست برگرده
    پاسخ:
    مچکر:)
    دقیقا منم حس ندارم اما به زور پست شاد میذارم... 
    کی بشه این روزا تموم شه... 
    پاسخ:
    هعیییی
  • آرمین هستم.همون همیشگیB-)
  • سلام.آرمین هستم.حسش نبود وارد بیان بشم این شکلی نظر میدم...



    به قول خودت دیگه حس هیچی نی اصن....
    این سماه هم میاین و میرن.و ما موندیم با یه مشت خاطره از کلی روزا مدرسه.اما هیچ فازی سنگین تر از کنگور واس.ماس وجود نداره...کل چن سال مدرسه یه جا کنکور خودش یه جا..:-(
    به قول پسر عموم ایچیا هیچی منس نی:-!
    .........
    منم هفتم آخرین روز مدرسه رفتنم بود.البته۲هفته پیش تمومیدیم.این یه هفته هم بخاطر اینکه معلما مستمر خوب رد کنن میرفتیمO:-)
    اما خوشبختانه دل خوشی از سال چهارم ندارم.که سال چهارم یکی.از مزخرف.ترین سال تحصیلم بود.اصن سال چهارم سالمزخرفی هستش...
    اما خوشبختانه تا۲الا۳سال دیه بیشتر.نیستش...


    وووووو چقد حرفیدم خلاصه...
    من تظر پیاماتم که هر دوروز.به وبت سر میزدم.وقتی پستی ازت نمیدقدم ناراحت میضدم.وتب رو میبندیم.خلاصه بازم...حیفه که خاطراتت رو ننویسی.....
    همین أودافزززززز
    پاسخ:
    اره خدایی چهارم خیلی بیخود بود
    واسه کنکورمم ک نمیخوندم اصن
    و نمیخونم خخخ
    وای اگ میدونستم چشم انتظاری خوپست میزاشتم کهههه
    میگفتیییی
    حالا ی پست جدید میزارم=)))))

  • بابا لنگ دراز
  • کلا حال ندارید :)
    پاسخ:
    بلی:))
    میدونم چی میگی منم کلا رو فازش نیستم
    بزرگ شدن اونقدرام که تو بچگی فکر میکردیم خوب نیست...
    پاسخ:
    بزرگ شدن تا همونجاش ک قدم ب زنگ خونه مامان بزرگم میرسید خوب بود:)
    اهوم واقعنی
    پاسخ:
    :)
  • دکتر آرمین اینترنتی
  • :)
    پاسخ:
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">