~*dailydairy*~

بهش میگن خاطره...

بهش میگن خاطره...

:)
با تشکر از بیان عزیز که به وب قبلیم گند زد
ولی ازونجایی ک اینجانب خیلی ارادم زیاده
همه مطالب وب قبلیمو میزارم اینجا
و با قدرت ادامه میدم😂😂😂😂

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۰۳
    :|
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۲ تیر ۹۵، ۲۱:۴۴ - ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
    اخی

#لطفا_من_را_قضاوت_نکنید

يكشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۵۰ ق.ظ

اقا من چون خیلی هیجان دارم تموم جزیاتو نوشتم

واقعا اگه نخاستین بخونین مشکلی نییییستاااا

چون زیادی طولانی شد گفتم فلن تا اینجاشو بزارم بعد بقیشو بنویسم

اگه غلط املایی یا چیزیم داشت دگ ببخشید

انقد طولانی بود ک خودمم حال ندارم دوباره بخونمؤ ادیتش کنم خخخ

درباره شخصیت های داستانمم بگم که

حمید پسر همسایمونه

و چون خونه هامون سازمانیه سرویس مدرسمون یکیه

درواقع وقتی من دوم دبیرستان بودم اون پیش بود

و هرروزم سر ایستگاه همو میدیدیم و برگشتنم باهم بودیم

اون سال من خیییییلی دوسش داشتم حمیدو

ولی سال سوم ک شد حمید کنکورشو داده بودو خبری ازش نداشتم

ک وسط سال اومد و تقریبا از اذر بود که هرروز میومد و میرفت کتابخونه

نمیدونم شایدم زودتر بود خخخ یادم نی حالا

امسالم که عمران دانشگاه اصفهان قبول شدو هرروز با سرویس میاد میره یونی:|||

ینی ساعت۲ظهرم ک کلاس داشته باشه باز ۷صب میشینه سر ایستگاه-___-

اصن ی وضیه

دیگه بعده سه سال باهم خیلی صمیمی شدیم

حتا امسال تابستون ک مامانشو چند تا از همسایه هایه دیگمون اومده بودن خونمون مامانش گفت اهاااا شما فاطمه خانم هستیین؟؟؟

خیلی تعریفتونو شنیدم

ندا و عاطفه هم دوستای کتابخونمن

.

..


.


خب تا اونجا گفتم که...

بعد ک قیصری رفت کنار یهو دیدم بعلههه

اقایh بیرون وایساده و داره حرف میزنه با دوستاش

اون منو زودتر دیده بودو داشت نگا میکرد

تا دیدمش سرشو تکون داد اروم

 سلام کرد

منم اروم گفتم سلام

البته یه۱۰متری فاصله داشتیم خخخ

بعد ک اومدم برم سمت پارک یهو ندا زد تو پهلوم گفت فاطمههه همسایتون اونجا وایسادههه

منم خندم گرفت و اروم گفتم هیییس میدونمم

درواقه هدفم این بود بقیه نفهمن ک چند متر جلوتر ک رفتیم یهو مرضیه گفت وااااااااایییی فاطمهههه بیشعووورررر چرا نگفتی اونجاااااستتت من میخاستم ببینمششش

و منو کشید سمت کتابخونه دوباره و گفت یالا بگو کدومشووون بووود

و اخره سرم موفق نشد ببینش خخخ

اصن این سه روز کلا روزای عجیبی بود خخخ

بقیه بچه ها دیده بودنشو انقدددد تریف میکردن ازش ک مرضیه ندیده عاشقش شده بود 

کلا من این سه روز بجای درس خوندن فقط داشتم واسه اینا توضیح میدادم که بخداااا هیچی بین منو اون نیییست 

باوااااا فقط همسایه اییییم

معمولی ایییم باهممم

سه ساله همسرویسی ایم برا همینه حرف میزنیم

اونام همش میگفتن ...خوردی-___-

روز اول ک hاومد کتابخونه من اول دیدمش ولی ب رو خودم نیوردمو سلامم نکردم بش

اونم منو ندید

بعده نیم ساعت ک رسیده بودم کتابخونه پی ام داد تو تلگرام گفت کجایی؟؟

منم گفتم کتابخونه!براچی؟؟

گفت عععع پس چرا من ندیدمت

و شرووو کرررد حرف زدددننن

منم وسط حرف زدناش یهو گفتم خب برو مزاحمم نشو فلن دارم درس میخونم

چهارنیم تا پنج آن میشم تا بحرفیم

و نت گوشیمو قط کردم

خلاصههه شرو کردم درس خوندن

ک ساعت حدود سه و نیم واینا شد ک خستم شد

رفتم پیش ندا گفتم ندا خستمههههه

گف بزا نیم ساعت دیگه باهم میریم بیرون ی هوایی بخوریم

بعد نت گوشیمو روشن کردم جواب حمیدو دادم

و حدود یه ربع بعدش آن شد

و همینجور ک حرف میزدیم ندا گف خب بریم

بعد ک از در سالن اومدم بیرون دیدم حمید کنار آب خوریه و داره با گوشیش ور میره

همون موقه ک سرشو اورد بالاو منو دید یه پی ام از طرفش رسید بم ک گفته بود انتگرالا پدرمو در اوردن

تا منو دید خندیدو زیر لب سلام کرد

منم خندیدمو جوابشو دادم

اخه پشت در بود اون براهمین صداهامون نمیرسید به هم

بعد بش پی ام دادم ملومه چقد پدرت در اومده و خندیدم

بعد دگ نتو قط کردمو رفتیم سمت پارک که یهو ندا گفت فاطمه پاشو برو پالتوتو بیار هوا خیلی سرده حالا سرما میخوری

منم رفتم پالتومو برداشتم 

وقتی از در سالن خارج شدم همون موقه ی پسره هم داشت میومد بیرون

نگا ک کردم دیدم بعلههههه عاقا حمید هسدند

 گفت خوبی؟؟

گفتم اری ممنون

و همینجور که داشتیم حرف میزدیمو میرفتیم یهو عاطفه جیغ زد فاطیییییییی

منم وایسادم تا عاطفه بیاد حمیدم مثلا میخاست من معذب نباشم ی فلن گفتو رفت سمت نمازخونه

عاطفه یهو پرید رو کولم ک فاطیییی کییی بوووود ایییین

منم گفتم همسایمون بود

و عاطفه شرو کرد سوال پرسیدن و اخره سر گفت خره همه داشتن نگاتون میکردن 

هم پسرا هم دخترا

و حداقل اینجا حرف نزنین برین تو پارک

حالا قیافه من:|||

انگار داشتیم چیکار میکردیم:||||

خلاصه یکمم استراحت کردمو باز برگشتم سالن درس بخونم

و باز کردن در سالن همانا و ریختن بچه ها سره من همانااا

*-فاطییییی ایییین کییییی بووود

-کییییییییییی بووووود

+چی میگفتییییییین

*خوش گذشتتتتتتتت؟؟؟


و ازین سوالا

من ک از تعجب فکم افتاده بود رو زمین

اخه لامصباااااا شماها از کجا دیدییییین

بعدشرو کردم توضیح دادن که نه اونجور که شماها فکر میکنین نیستو اینا

ازون طرفم عاطفه داشت واسه بچه ها میگفت واااییی پسره انقدد نااااز بووووود

انقد خووووب بودددد

منم در تمام مدت این جوری بودم:|



بعده یه ساعت دسته جمعی بلند شدیم بریمwcکه سمت پنجره پسرا حمیدو دیدم ک وایساده کنار پنجره

و داشت پی ام میداد ب من

خخخخ

پی ام دادم گفتم تو که یا بیرونی یا پشت پنجره پس کی درس میخونی؟؟

گفت خو دارم باتو حرف میزنم-__-


وگفت چه خبره دسته جمعی میرین اینور اونور

بعد مبینا یهو گفت فاطمههه حمید اینهههه؟؟

همچین با ذوق گفت ک ی لحظه فکر کردم عشق اولشو بعده مدت ها دیده!!!

بعد مرضیه گفت چیییی؟؟؟حمیدو کجا دیدیییین

و مبینا دستشو کشیدو گف بیا نشونت بدم

و برگشتن سمت پنجره ها

ک ناکام موندن البته^___^

چون حمید نشسته بود دگ اینام ندیدنش خخخ

بعد تو سالنه فرهنگسرا بودیم ک بابام زنگ زد گفت من میام سر خیابون تا ربع ساعت دیگه و توام بیا اونجا

خیابونش طولانیه

حدود۲۰دقیقه پیاده روی داشت

همون موقه حمید باز پی ام داد چجوری برمیگردی؟

منم گفتم با بابام و تو چجوری میای؟؟گف با اتوبوس

بعد دگ حواسم ب گوشیم نبود با یچه ها خدافزی کردمو سریع رفتم سالن مطالعه وسایلامو جمع کردم

تو محوطه که رسیدم ب حمید گفتم خب دیگه من رفتم خدافز

گفت ععع کجاااا

گفتم بابام میاد سر خیابون دنبالم 

گفت وایسااااااا منم میاااام

ساعت۶ونیم بودو هوام تارییک

تا این پی امه رو داد یهو دیدمش ک سریع بلند شدو همینجور ک وسایلاشو جمع میکرد تند تند خدافزی میکرد با دوستاش

اصن نزاشت من بگم باشه بیا یا نیا

دیگه دیدمش اینجوریه گفتم باشه دم درم:|

و در عرض یک دقیقه و سی ثانیه اومد بیرون

و نیششم باااز

و دوباره گفت سلام

گفتم سلام

گفت خوبین؟؟

گفتم مرسی اقای کریمی!شما خوب هستین؟؟

گفت ممنون!!!خسته نباشین

گفتم سلامت باشین!!شماهم خسته نباشید!!چقد که درس خوندی امروز اخه

:|||کلا خیلی حرف زدیم

منم از استررررس داشتم میمرررردم

اصن وضعی که پیش اومده بودو دوست نداشتم

دلم نمیخاست باش راه برم خب

نه اینکه ازش بدم بیادا

خوشم میاد ازش

تاحالام دربارش تو پستای قبلیم نوشتم 

پسر خوبیه

ولی بحث خودمم


داشتم میگفتم اصن

اصن دلم نمیخاست حرف بزنه

ولی هی حرف میزد تو راه و درباره دانشگاهشو اینا تریف میکرد

منم خندم گرفته بود از خاطره هاش ولی در حد یکی دو کلمه جواب میدادم

و همش با خودم میگفتم اگه بابام ببینه چی:||||

اونم اصن ب روی خودش نمیورد

خب البته بابامم میشناستش

در واقه باباش همکار بابامه

خونشونم رفتم حتا-__-

واااییییی اون روزم جریاااان دارههههه 

یادم باشه حتمن بگمممم براتوووون

در کلللل با بدبختی رسیدم نزدیک سره خیابون ک یهو بابامو دیدم 

تا دیدم ماشینو گفتم خدافزو دوییدم فقط

انقد صلوات فرستاااادم تا بابام منو نبینه با اییین

مطمعنم اگه میدید هیچی نمیگفت ولی خببب دلم نمیخاست-___-

بعد ک رسیدم خونه با خودم گفتم ینی بش پی ام بدم بپرسم ببینم رسیده یا نه؟؟

بعد یکی زدم تو سر خودم گفتم اخه تو چیکارشی ک بپرسی!!!

بعد تازه یادم افتاد اصن تعارفش نکردم ک بیاد باماااا

هوا یخخ بود اون شب

خودم داشتم از سرما یخ میزدممم

بعد دوباره گفتم خو فدای سرم ک نگفتم-__-

البته کارم بی ادبی بود ولی خب مهم نیست-___-

در واقه اگه هم مهم باشه کاری از دستم برنمیاد دگه خخخ

شب ساعت ده و نیم اینا بود که پی ام داد راحت رسیدی؟؟

ماشین گرم بود؟؟؟:| یوقت تعارف نمیکردیااا!!!

استیکر خنده دادم واسش و بحثو عوض کردم

پرسید که فرداهم میای؟؟

گفتم احتمالا بیام!!توچی؟

گفت ملوم نیست 

منم دیگه جواب ندادم

فرداش مدرسه ک رفتیم زنگ دوم تتیلمون کردن و منم مستقیم رفتم کتابخونه

کتابخونه ک رسیدم نتو روشن کردم دیدم پی ام داده بود

چن تا استیکره:D

منم گفتم رفتی دانشگاه؟؟

گفت نه دارم اماده میشم که بیام کتابخونه

بعد درباره ناهار حرف زدیم و کلی شوخی کردیم باهم

ازون طرفم بچه ها دوباره اومدن و هی دربارش پرسیدن

خب هی میگفتن واااایییی چقد خوشگلهههه

وای چه خوشتیپههههه

چقد سر به زیرهههههه(غلط کرد ک سر به زیره-__-همش چشاش رو من میخ بود)

چقد اقاااااست

چقد مودبههههه

الان توجه کنین ک دوستای من با یه بار دیدنش ب همچین نتیجه ای رسیدن:|||

ینی من این سه روز مرکز توجه همه بودم بخاطر حمید

خب واقعا انقد که اینا میگن خوشگل نیست ولی صداش بنظرم خییییییلیییی قشنگه

صداشو خیلی دوست دارم

رفتارشم خوبه خب

ولی....

ظهر با عاطفه رفتیم نمازخونه ک ناهار بخوریم

یه ده دقیقه بعدش حمید پی ام داد گفت دارم میرم فلافل بگیرم

میخای برای توام بگیرم؟؟

منم گفتم نه ممنون نوش جون من غذامو خوردم

اونم یهو پوکر فیس داد گفت اصن تارف نکنیااااا

بعد ک غذام تموم شد با عاطی رفتیم پارک ک من برم پیش مهربونا

ک حمیدو دیدم تنها نشسته داره غذا میخوره و پشتش ب ما بود


عاطی هی هولم میداد میگفت برو پیشش تنهاست

منم هی میگفتم ولم کن باباااا ب من چه که تنهاست

بعد نشستم پیش مهربونا و عاطفه هم گفت خب من برم

یه پنج مین بعده اینکه رفت پی ام داد فاطی چیشددد

گفتم چی قرار بود بشه؟؟پیش دوستامم دگ

سی ثانیه بد باز عاطی اومده بود ایندفه ندارو هم باخودش اورده بود همینجور ک داشتیم حرف میزدیم 

حمید منو دید!!البته فاصلمون خیییییلیییی زیاد بووود

مطمعنم صدامونو نشنیده بود چون ارومم حرف میزدیم

بعد وایساد دم بوفه ک تو پارک بود

منم وایساده بودم سرجام مث بز نگاش میکردم

تقریبا۳۰-۳۵/متری فاصله داشتیم

اونم هی نگاه میکرد

عاخره سر عاطفه و ندا هولم دادن گفتن خب بسه دگ خیلی دردو دل کردی با دوستات و کشوندنم سمت حمید

پیشش ک رسیدیم قلبم تو دهنم بود

اصن خارج از فضای سرویس ک میبینمش استرس میگیرم

خلاصهههه 

یه لبخنده خوشگل زده بود و سلام کرد ب من

کلا عاطفه و ندارو ادم حساب نکرد خخخخ

بعد منم جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین ک برم تو محوطه کتابخونه و سالن

ک یهو دیدم عاطی و ندا کلییی اونور ترنو دارن بای بای میکنن بام

منو تنها گذاشته بودن با حمیییید

کتابخونمون یه محوطه خیلی بزرگ فضای سبز داره که روبروی پنجره های سالنه

بعد دقیقا یه پارکه خیلی بزرگو خیییلی خلوت چسبیده ب فرهنگسرا

درواقه فرهنگ سرا و کتابخونه باهمن

ی نوشابه دست حمید بود گفت میخوری؟؟

گفتم نه ممنون

گفت نخوردم ازش!!!بیا بخور

گفتم نمیخام:|||

اونم شرو کرد حرف زدن

مگه میشه نخااای

چرا ناز میکنییی

چرا تارف میکنییی 

گفتم خو دوست نداررررم

و اومدم بیام داخل محوطه ک گفت کجا بودی

گفتم پیش دوستام

گفت دوستات که تازه اومده بودن پیشت!!!

گفتم این دوستام ن ی دوستا دیگم

و میخای ببینیشون؟؟

گفت اره

گفتم پس بزن بریم

و اونم اومد کنارم و هم قدم باهم میرفتیم

حالا من قلبم تو دهنمممم بوووود

انقد ب خودم فوش دادم ک چرا گفتم بیاد

خب درسته دوستیم صمیمی ایم به هم احترام میزاریم ولی دلیل نمیشد راش بندازم دنبال خوووودم کهههه

اخه من کی میخاااام بزرگ شمممم هی هم نوشابه هه رو میگرفت جلوم میگفت خو یکم بخوور!!از گلوم پایین نمیره اینجوری!!منم پوکر فیس نگاش میکردم

قدشم بلند بود لامصب من تا سر شونه هاش بودم-___-

هی میپرسید خو دوستات کو من چرا نمیبینمشوون

گفتم خو وایسااااا

و وقتی رسیدیم سر مزار شهدا گفت عاهاااان پس جریان اینههه

گفتم عارییی^__^

اونم یهو گفت هیچی ازتون نمیخام فقط لطفا یکاری کنید که این دختر شفا پیدا کنه و عقلش سالم شه

منم پوکیده بودم از خنده

این سه سال انقد اذیتش کردم ک انتظار داشتم بگه لطفا کاری کنین ک من دگ نبینمش 

خخخخخ

بعدش که فاتحه فرستاد گفتم خب بریم دیگه

گفت باشه

دوباره رسیدیم دم بوفه که...

وااااییییی ینی ب اون لحظه که فکر میکنم قلبم می ایستههههههه

قیصری (مسعول کتابخونه و سالن مطالعه که شبیه داعشیاستو تو همه کارای عادم دخالت میکنه!!!خیییلی وحشتناکههه!!مث چی ازش میترسم!!اقا هم هست!!)داره با یه قیافه طلبکارانه نگامون میکنه

ینی من یهو ایستادم

بعد حمیدم وایساد ک ببینه من چم شده

منم یهو گفتم اووووح و خودمو جمو جور کردمو سرییییع رفتم تو سالن

خداروشکر قیصری ب من هیچی نگفت

وقتی رفتم داخل ب حمید پی ام دادم چیشددددد

عاطفم اومد پیشم گف چرا رنگت پریدهههه

وقتی واسش تریف کردم اونم داشت سکته میکرد

گفتم حالا کارتمو باطل میکنههه حالا زنگ میزنه خونمووون و ازین چیزا

بعده چن مین حمید جواب داد

همون موقه هم ندا اومد داخل گفت وااای فاطیییی دیدمتووون!!

گفتم چیشدددد قیصری جلو حمیدو گرفت؟؟

گفت عارههه

حالا پی اما حمید

.

..

.


اوه اوهه

دید؟؟؟😳

😂😂😂😂😂

Gap zadiim koli

چی گفتتتت

Goft salam

Goftam saaaaaalam aghaye gheisari

😂😂😂😂😂😂

خووووو

Goft shoma ozve ketab khone hastin?

Goftam bale

خوووو

Bad goftam famil bodan negaran nabashin

Bad Goft che familiyati?

Goftam hamsayamone Ba ham rafto amad khonevadegi darim

Shoma ziyad khodetono aziyat nakobnin

Goft midonam

Eshkali nadare

Faghat moraghebe bashin baghiye fekre bad nakonan

Goftam na negaran nabashin

هوووفففف داشتم میمیردم😳

Bad goftam

Ye jori barkhord kardin ke mitarse

Shomaro dide salavat mifreste

😂😂😂😂😂

Khandid Goft na man karishon nadaram

😂😂😂😂😂😂کووووفت

Bad Goft Khob movafagh bashin

Va raft

.

.

.

.

.

ندا گفت وااییی چه قشنگ جواب قیصریو میداااد 

چقد قشنگ میرییید بششش

منم شوکه بودم اصن نمیدونستم بخندممم گریهه کنمم چیکاار کنممم


  • ~*FaTemE BaNoOoOo*~ --

نظرات  (۱)

Nice blog here! Also your website loads up fast! What web host are you using? Can I get your affailite link to your host? I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
پاسخ:
شاید باورت نشه ولی فمیدم چی گفتی!!خب دلش میخاد زود لود شه وبم
حتمن مال تو نمیخاد خو=)))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">