~*dailydairy*~

بهش میگن خاطره...

بهش میگن خاطره...

:)
با تشکر از بیان عزیز که به وب قبلیم گند زد
ولی ازونجایی ک اینجانب خیلی ارادم زیاده
همه مطالب وب قبلیمو میزارم اینجا
و با قدرت ادامه میدم😂😂😂😂

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۷/۰۳
    :|
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۱/۰۶
    #94
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۱۲ تیر ۹۵، ۲۱:۴۴ - ✖پرنٌس‍‍ِــ‍‍pгคภςєςــسٌ .✖
    اخی

#لطفا_مرا قضاوت نکنید3

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ

امروز عجیب ترین وحشتناک ترین و هیجان انگیز ترین روز زندگیم بود


دیشب دوباره حمیدو بلاک کردم (جریانشو تو کامنتای پست قبلم گفتم)


و خوشو خرم رفتم کتابخونه


بعد یادم افتاد هفته پیش بش گفته بودم نمیام کتابخونه پنج شنبه ولی رفته بودمو دیدم اون نیومده:|||||


 در صورتی گفته بود میاد


براهمین صبح ک بیدار شدم گفتم راستی من امروز میام کتابخونه اگ خاستی بگو تا هکو یادت بدم


اخه دیروزش قرار بود برم هک کردن تلگرامو یادش بدم ولی وقت نشد


پی امه رو ک دادم همون موقه بلاکش کردم باز


خلاصههههه ساعت۱۲بود ک با بچه ها رفتیم بیرون غذا بگیریم بخوریم


مرضیه گفت امروز حمید نمیاد؟که یهو تو راه حمیدو دیدم


ک ای کاش نمیدیدم 


-____-


چشاش خووووون بووووود


قشنگ از دور هم قرمزی چشماش معلوم بود


انقدم وحشتناک نگام کرررررررد که خوف کرررردم


حالا من هیچی دوستام هنگ کرده بودن


هی میگفتن واااای فاطیییییی چیکار کردیییییی این چرا همچین نگات میکررررد


همشون میگفتن وااااااای چقد مغرورهههه نگاهش


منم انقد ترسیده بودم ازش اشکم داشت در میومد دیگه


البته واسه اونا مغرور بود


برا من سگی بود نگاش:|||


واسه بچه ها گفتم که بلاکش کردمو اینا


گفتن واسه چی


گفتم نمیدونم!!فقط نمیخاستم باش حرف بزنم


حالا جیغو ویق اونا شروع شد


هی میگفتن خاک تو سره بی لیاقتت


تو چقد بیشعوری


تو چقد احمقی


تو چقد خودخاهی


یکی گفت ینی مرده شوره خودتو غرورتو ببرن ک داری هردوتاتونو نابود میکنی


منم صدام در نمیومد دیگه


خیلی حالم گرفته شد


حتا سلامم نکرد اخه


عادت نداشتم ب این رفتاراش


خب منم حق دارم!!بعده اینکه بش گفتم اون نگفت دوسم داره یا نه


ینی یه حرفایی زد ولی جواب من نبودن حرفاش


وقتی برگشتیم همون موقه داشتن اذان میگفتن


منم رفتم نماز خونه نماز بخونم ک ندارو دیدم


ندا گفت چرا اینجوری تو


اروم گفتم چجوری؟


گف واااا چرا انقد بی حالی


چیشدهههه


منم واسش جریانو گفتم


فحشای اونم شرو شد


ندا میگه فاطمه من از همه پسرای این کتابخونه متنفرم ولی واقعا حمید یه چیزه دیگست


یکم کمتر اذیتش کن اون بدبختو


جواب ندارو ندادمو نمازمو خوندم


بعده نماز با هیشکی حرف نمیزدم


خیلی بدجور حالمو گرفته بود


وااااقعااااا اعصابم خورد بود


بعدشم بچه ها جمع شدنو رفتیم ناهار بخوریم


من ک کاری ب کسی نداشتمو حرفم نمیزدم


داشتم غذامو میخوردم ک یهو یکی از بچه ها گفت اره منم وقتی عصبانی باشم فقط میخورم


فقطططط میخورم


مثه الانه فاطی که عصبانیه


فسقل بچه ببین دوتا ساندویچ کامل خورد


اینو ک گف تازه ی نگا کردم دیدم بلههه غذامو پوکوندم!!!


اصن موندم اینهمه چجوری تو شکمم جا شد


یهو بقیه گفتن چته امروز تو خودتی


مرضیه شرو کرد تریف کردنو بقیه هم کلی سرم جیغو داد کردن


گفتن اگه دوسش نداری پس چرا واست مهمه ناراحت باشه ازت


چرا مهمه عصبانی باشه از دستت


چرا مهمه سلام نکنه بت


گفتم نمیدونم


و بازم خوردمو خوردم


بعد ک رفتیم داخل هرکار کردم نتونستم درس بخونم


یه ساعت بعدش نداو زهرا گفتن بیا بریم دسشویی


منم حال درس نداشتم پاشدم رفتم باشون


کارشون ک تموم شد داشتیم برمیگشتیم سالن ک ندا داشت ب زهرا میگفت اره والا ماهروقت اسم حمیدو میاریم یهو میبینیمش


منم گفتم اره خیلی حلال زادست


سی ثانیه بعد حمیدو دیدم:||||


داشت از تو پارک میومد فرهنگسرا


یهو گفتم ندا الاهی خفه نشی


گفت چیشده


گفتم اومددد اووومددددد


و دوییدم سمت سالن


فقط میدوییدم ک نبینمش


وقتی رسیدم سر میزنم دلم میخاست گریه کنم


حتا اگه ناراحت باشه ازم حق نداشت بم بی محلی کنه یا وحشتناک نگام کنه:((((


یهو همه ریختن سرم گفتن فاطیییی چیشدههههه چرا همچینییییی


منم فقط گفتم بازم دیدمش


بازم دیدمششششش


ندا ک اومد داخل گفت فاطمه چرا حمید اینجوری بود؟؟


گفتم چجوری


گفت مثه همیشش نبود!!!چیکار کردی باش دختر؟؟


منم بغضم گرفته بود دیگه


اخه فرهنگسرا به این بزرگی


چرا همیشه باید ببینمش


چرا همیشه هست؟؟؟


خلاصه با بدبختی گذروندم امروزو


عصر با بچه ها تو محوطه نشسته بودیم ک باهم درس بخونیم


البته درس ک نخوندیم


فقط ور زدیم


ک یهو دیدم حمید اومد بیرون ی لحظه منو نگا کرد باز روشوکرد اونورو رفت نماز خونه


بچه ها همه نگام کردنو سرشونو ب نشونه تاسف تکون دادن


یکی دگ از بچه ها ک حمیدو نمیشناخت یهو گفت وااایییی بچااا اونجارووو چ این پسره خوشتیپه


یهو همه گفتن خره حمید همینه دگههه


عارفه هم گف عععععع اینههههه؟؟؟جوووون


قیافه من:||||


خودشون ناموس ندارن؟؟؟😂😂😂😂😂




هیچی دگه


دم غروب باز دیدمش


ساعت پنج و اینا بود


رفته بودم پیش مهربونا


ولی مهربونا از دستم ناراحت بودن


نمیزاشتن تنها باشم باهاشون


هی مهمون دعوت میکردن


نمیزاشتن دردودل کنم باهاشون


بهشون گفتم اگه صلاحه حمیدو بیاریدش بیرون تا باش حرف بزنم


ازش معذرت خواهی کنم


فکر نمیکردم انقد ناراحت شه اخه:((


خلاصه با زهرا تو پارک بودیم ک یهو حمید اومد


منم قلبم وایساد قشنگ


ی اشوبی بود تو دلم


زهرا گف فاطییی خودتو جم کننن نری پیششاااا اگه دوستت داشته باشه خودش میاد


دوتاییمون میدونستیم داره چرت میگه:|||


دوساله همه جوره حالشو گرفتم


دوساله داغونش کردم


دوساله بی محلی کردم


جوابشو ب زور میدادم


به حرفایی که بش میزدم فکر نمیکردم


یهو زهرا گفت وای فاطمه حمید اونجاااست


یالا برو معذرت خاهی کن منم میرم تو


منم داشتم از استرس میمررردم


حمید ته پارک بود تنهایی راه میرفتو درس میخوند 


اروم اروم رفتم سمتش


ک منو دید


یهو چشاش گرد شد و وایساد سر جاش


منم سرمو انداختم پایین و گفتم سلام


جوابمو نداد


فقط داشت نگام میکرد


گفتم قهری؟؟


یه نفس عمیق کشید و گفت من قهرم؟؟تو قهری!جواب نمیدی یهو میبینم بلاکم کردی


دوباره پی ام میدی باز بلاک میکنی


صب میبینم بلاک کردی دوباره ظهر انبلاک


گفتم خب من که بت گفتم من باخودم درگیرم کاری باتو ندارم


ببخشید اگه ناراحت شدی


گفت نه عادت کردم


بلاک کردنات عادی شده واسم بار اولت نبود!!


ازین ناراحتم که چرا نمیگی چته 


منم یهو گریم گرفتو پشتمو بش کردمو راه افتادم برم و گفتم مهم نیست چمه


بیخیال


یهو گفت وایسا فاطمه


ی چند ثانیه همونجور وایسادم تا اشکام برن بعد برگشتم گفتم میدونم خلم تورم خل کردم ببخشید


اصن ول کن این حرفارو


الان اشتی ایم؟؟؟وخندیدم


ولی اون نخندید


از همون لحظه ای ک دید منو زل زده بود تو چشمامو چشاشو برنمیداشت


داشتم میمردم از خجالت


نگاه ساعتش کرد و گفت الان پنجو نیمه


حداکثر تا ۸اشتی ایم بعد یهو میبینم باز بلاک کردیو قهر کردی


خندیدمو گفتم نه دیگه بلاکت نمیکنم


دوتاییمون ساکت شدیم


گفتم چرا اومدی اینجا درس میخونی


گفت حفظی بود اومدم تو هوای ازاد


گفتم دروغ نگوووو من ک میدونم قرار داری با یکیییی


گفت اره با عمم


اصن هرکار میکردم نمیخندید


گفت برو تو هوا سرده 


گفتم نمیخام تو برو تو!!هوا تاریکه


گفت ینی اینکه باهم بریم برسونمت دم سالن؟؟؟


گفتم نههه هوا تاریکه نمیشه درس بخونی چشمات ضعیف میشه


گفت کی برمیگردی


گفتم هنوز بابام زنگ نزده


گف اها


و بازم زل زده بود بم


خییلی جدی بود


خیلیییی


یه شخصیت جدیدو دیدم ازش امروز


#حمید_جدی


خخخخ


تاحالا تو همچین موقعیتایی گیر نکرده بودم


من نشسته بودم رو چمنا اونم وایساده بود


انگار داشت فکر میکرد


نمیدونستم چی بگم


گفت امتحان چی داری


گفتم فیزیک!!۴فصلش مونده هنوز


گفت۵تافصله؟؟


گفتم نه۴تاست


ناراحت شد گفت چرا نخوندی پس


گفتم خب نشد بخونم امروز:(


گفت امتحانت کیه؟؟گفتم شنبه


گفت چیکار میخای بکنی؟؟


گفتم یا فردا میخونم یا خودمو میزنم ب مریضی نمیرم امتحان بدم


یهو قیافش اینجوری شد:||||


گفت مگه ترم نیست؟؟


گفتم هست!!


دوباره جدی شدو گفت کنکورتو میخای چیکار کنی


گفتم ب تو چه


یهو خندید


گفت ی جزوه دارم فردا واست میارم


و گفت نبینم بگی سال دیگه میخونیاااا


امسال هرچی در اومدی باید بری


گفتم براچی


گفت خب دیگه


و ترازمو پرسید 


گفت امکان داره از۱۰هزار بیشتر شی؟؟


چشامو بستمو گفتم نمیدونم


گفت نمون پشت کنکور!!


منم خندیدمو گفتم باشه


هیچی نمیگفتیم دیگه


چند مین بعد بابام زنگ زد گفت دارم میام 


منم گفتم باشه پس من میام سر خیابون


حمید گفت کی بود؟؟


گفتم بابام بود میاد دنبالم من برم دیگه


گفت میاد سرخیابون؟؟


گفتم اره


گفت پس منم میام بریم


بعد که داشتیم میرفتیم سمت فرهنگسرا گفت تو راه باهم حرف میزنیم


گفتم باشه


بعد اومد تلگرامشو نشونم بده و گفت ببین تم گذاشتم براش چقد خوشگل شده


اومدم گوشیشو بگیرم از دستش که دستش خورد ب دستم


ولی اصن ب رو خودم نیوردم


-____-


حالا پسرا تو پارکم داشتن نگا میکردن هیییی


مام انگار ک ن انگار


اصن واسم مهم نبود چی فکر کنن


دیگه خوشالو سرحال رفتم تو سالن ک چیزامو جمع کنم یهو همه ریختن سرم گفتن معذرت خاهی کردی یا نه؟؟؟


منم گفتم کلیییی حرف زدیم


وهمش میخندیدم


الکی خوشحال بودم


خخخخخ


بعد در محوطه همو دیدیمو اومدیم راه بیوفتیم ک یهو یکی از بچه ها کتابخونه گفت عع فاطیو دوست پسرش


قیافه من:|||


جوابشو ندادم ک یهو گفت خوووش بگذرهههه فاطمه جووون


منم جیغ زدم گفتم خفه شوووو


شوخی دارم با دختره ولی جلو حمید زشت بوووود


حمید خندیدو گفت بلهههه همه هم ک منو میشناسننن


گفتم اره زندگی نزاشتن واسم


هی میگن فاطمههه حمید اونجا بود


فاطمههه حمید فلان کارو کرد


فاطمههه حمید....


کلمو میخورن


خندیدو گفت بله دیگه ..


گفتم خب بگو چی میخاستی بگی


گفت ببین فاطمه


من این مدت خیلی عوض شدم


خیلی بزرگ شدم


خیلی قولا ب خودم دادم


تصمیم گرفتم دیگه حرف دلمو به کسی نگم


دیگه هیچی به هیچکی نگم


که هم خودم ارامش داشته باشم هم دورو بریام


که اذیتشون نکنم


من تاحالا نشده به یه دختر بیشتر۵ثانیه نگاه کنم


دروغ میگفتاااا نکبت تموم نیم ساعتی که نشسته بودیم تو پارکو زل زده بود بم-___-




و بعده اون حرفایی که زدی اگه چیزی نگفتم واسه همین بود


اگه نگفتم واسه این بود که آرامشتو بهم نزنم


فکر نکن من میخام انتقام بگیرم ازت یا اینکه پسر بدیم


وقتی نمیگم اون کلمه رو ب این معنی نیست که واقعا نباشه


منم گفتم حداقل طرف مقابلت باید بدونه یه حرفی تو دلت هست یا نه؟؟


دیگه رسیده بودیم سر خیابون گفت زنگ بزن ببین اگه بابات نرسیده هنوز باهم بریم تا سره میدون


ک بابام گف دوتا کوچه بالاتره و داره میاد


حمیدم گفت شب پی ام میدم بت پس


گفتم نههه دعوا میشه بازز


گفت نه دعوا نمیکنیم


و رفت


ینی هرچقد حالم گرفته بودو اعصابم خورد بود الان خوشحالم


صداش خییلییی خوب بود


دلم میخاست همش حرف بزنه


اصن حواسم ب صداش بود ب حرفاش گوش نمیدادم


دلم میخاست بش بگم دوباره واسم اهنگ بخونه:(((


واااایییی وقتی میخونه محشرهههههههه


ووییییی خیلی خوبهههه صداااااشششش




هیچی دگه


ببینم امشب پی ام میده یا نه


اخه بنده خدا فرداهم امتحان داره منم نزاشتمش بخونه-___-



  • ~*FaTemE BaNoOoOo*~ --

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">